
خورشید خانم
سراینده چند قطعه شعر فولکلوریک
رحیم چراغی
این زبان دل افسردگانست
نه زبان پی نام خیزان
«افسانه نیما»
________________________________________
در ورای پنجاه – شصت سالی که گذشت، تعاون و همیاری در شالیزار (اصطلاحاً «یاوری») ماهیت برخی از آداب عام و عادت عوام بوده است ...
درباره سراینده ترانه های این سخن پیرزنی گفته است:
«خوش رو و خوشخو زنی بود و خوش ذوق ... ما دختران روستا پیوسته یاور او بودیم... او قصه و خاطره می گفت و ترانه می خواند ... و روزی گفت:
رفیقی بود و دلبندی، که سعادتمندی من با وی بود! و با همو بود که توانستم مفهوم «عشق و علاقه» را تا مغز استخوان درک کنم ... دریغا! که دغدغه خاطر بود و از واهمه «بحرالعلوم» جرأت نزدیکی نبود، خویشی ابداً ... دیدارمان در «تودباغ» ( = باغ توت) روبروی خانه مان بود. «آقامیر»، در خفاء به «تودباغ» می آمد و من نیز به سبب دیدار او روانه «تلار» می شدم. اینچنین روزهایمان سپری می شد و ما ساعت ها (او از باغ و من از تلار) به دیدن هم می نشستیم، همین؛ که من به بهانه خواباندن کودکی، که مسئولیت نگهداری آن با من بود، به رضای آقامیر ترانه می خواندم:
«می یاره ی کوی گرده باغ و بولاغا ...»
عامه، آن خوشخو زن ترانه خوان را با نام «خورشید خانم» می شناسند.
خورشید، از پدر و مادری روستائی بدنیا آمد. روز و سال تولید خورشید ناشناخته است. «مشتی مهدی»، پدر خورشید، از اهالی روستای «برکاده Barkade » بود و نام مادر خورشید، «اشرف». محل تولد خورشید روستای «ویشکا Visaka » بود و محل سکونت او روستای «پشکه Paska ». خورشید، دهقان بود و شاعر (شاعری در اینجا، به مفهوم شغلی نیست تا از طریق آن ارتزاق شود). از دیگر مشخصات خورشید است: قد: متوسط، چهارشانه؛ رنگ چشم: زاغ؛ وزن: نسبتاً چاق ...
خورشید، دوبار ازدواج نمود. حاصل ازدواج دوم شش فرزند است؛ پنج دختر و یک پسر. پدر شوهر دوم خورشید: «آشیخ رضا امام الدوله»، مردی صاحب نفوذ و معتبر در روستاهای ویشکاو پشکه و بسیاری از روستاهای دور و نزدیک بود. وی در اصطلاح فقهی عوام – مجتهد بود ... و زمینداری بزرگ نیز!
خورشید، شاعرست: زنی ست با احساسی قوی.
خورشید، عامی ست: طبعاً دستنوشته ای از او و شعرهای او نمی تواند موجود باشد!
با ردیابی اسرار خورشید، امکان دستیابی به اسناد موثق شفاهی (در شرایط فقدان اسناد خطی) در سینه سوزان عامه ممکن است. زیرا خورشید، سر و سرودش را به انسان هایی چون خود گفته است و به دفعات مختلف نیز.
گفتیم که، تحقق بخشی از بررسی و اثبات اسناد، در نزد محرمان سر و سرود خورشید میسر است که بواقع حافظه شان سند است و منطقشان اثبات اصالت آن:
«شعرانه خودوش گوتی!» (شعرها را خود او – خورشید خانم – می گفت!)
تحقیقاً، اثبات و ارائه اسناد شفاهی غیر قابل انکار است. اما بخشی دیگر و مهمتر: «زندگی خورشید است و انعکاس آن در شعر وی»!
خورشید خانم، همزمان با خود، «آقامیر» را نیز شناخت: سنین شش و هفت و هشت سالگی. و معصومانه و عاشقانه به او انس گرفت. اینچنین بود که در سال های بعد، نارسائی هایی زندگی اجتماعی و خانوادگی خورشید با محبت آقامیر تلافی می شد.
در نه سالگی، لحظه دهشتناک و سیاهی در زندگی او آفریده شد: مرگ نان آور خانواده تهیدست؛ پدر! و در پی آن در همان ماهها ازدواج خورشید نوباوه با مردی حدوداً سی ساله! ضربات مرگ! وهن! تباهی!
خورشید، شاعر است مردم! زیرا دلش قوی است و احساسش پاک است و تنش – تنش – تنش بکر! خواهم نوشت چرا؟ آخر هستی او در هستی آقامیر پیوند خورده است و اینچنین است که او لایق آن است که «شاعر» شود؛ در واقع او در زندگی، دردمند و رنجور است و زیر بار فشار کشنده و تشدید بحران شانه خالی نمی کند و به شرایط موجود تن نمی دهد و پی خوشبختی است. او هیچ زبانی جز عشق، خیالی جز عشق، احساسی جز عشق را نمی فهمد و نمی پذیرد و از هر چه جز اینست تن می زند؛ و چنین است که صلاحیت شاعری را کسب می کند و تدریجاً سعرها و آوازه هنری او مرزهای دهات گیلان را یکی بعد از دیگری در می نوردد.
اگر بدانید: چگونه آوار «تن» خورشید کوچک زیر بار پلیدی فرو نریخته است! اگر بدانید! به انسان احساس خفتگی و خفقان دست می دهد ... و چنین است که در سال های آتی، احساس خورشید می شکوفد، زیرا او اندیشه ای بلند پروازانه در سر می پروراند، و در کنار مادربزرگ پیرش دنیائی مالامال از بهروزی و امید را برای خود متصور است! و سرانجام تراوشات درونی و ذهنی خود را در کسوت شعر بیرون می ریزد، اندکی تسکین می یابد، لمحه ای از آشوب می رهد، و شعر به رهائی خورشید کمک می کند.
آری، عشق بزرگترین پدیده در زندگی بشری ست و شعر، عقده فروخورده عشق است.
خورشید جوان، با شعر خود پیوندی ناگسستنی دارد: شعر خورشید با زندگی آقامیر پیوند خورده است و زندگی آقامیر با خورشید و شعر!
***
1 – آسمانه ستارای دوب کونه دوب
خابر بومو می یاره ی توب گونه توب
ایلایی کی تی توبه ی مر بی گیره
زیمین و آسمان قرار بی گیره
ترجمه:
ستاره آسمان، می دود و می دود
خبر رسید یار من تب می کند، تب می کند
الهی! تب تو به جان من بیفتد
زمین و آسمان آرام بگیرد
انسان، موجودی ست اجتماعی که می فهمد و هوشمند است. پس، بدیهی است تا در همه ذرات دلواپسی و سوخته دلی خورشید: امید نهفته باشد و طرفداری سرسختانه وی از پدیده اجتماعی «توقا toqa » نمودار...
تفاهم و توافق نامزدی ... و هم سوئی و عملکرد مشترک در زندگی زناشوئی (مقاومت در استمرار زندگی سخت مشترک! به عبارتی هم پشتی و یاررسی وی در اجتماع طبقاتی همه، از شعور، شور، ذوق، استعداد، استقامت، امید به زندگی برتر و رنج خورشید مایه گرفته و از خورشید زنی: خوشنود، خوش خلق، خوشرو، خوش ذوق، صمیمی، صادق، ظریف، استخوان سخت و نوع دوست ساخته است.
2 – تلاره جور بوشوما اسر تا او سر
دسه دسمال بناما سرکه خومه سر
بوشو یارا بوگا خاکا به ته سر
تازه یار بیگیتما تی سر سکه سر
ترجمه:
رفتم بالای تالار و سرتاسر تالار را پیمودم
و دستمال دست را بروی خمره سرکه نهادم
برو به یار بگو خاک بر سرت
بار تازه گرفتم، ارزش تو و سگ برابر است!
تأمل بفرمائید!... چرا مواضع این دوبیتی بغض و کدورت است؟ اساساً علت مکدری خورشید چیست؟ هیهات! که دیگر دوست نخواهد بود! اخبار ناگوار، پیش از همه به او رسیده است: پدر و مادر آقامیر خواستگاری رفته اند، اما نه به خانه مادر بزرگ خورشید و به خواستگاری او!
خورشید، دلتنگ است و بدخلق، زیرا: تلاشی عاطفه خورشید، جراحت احساس خورشید، پریشانی ذهن خورشید، و فروریزی قلب تسخیر شده خورشید: در این روزهای بحران زا! مشاعف است.
خورشید، از درد می پیچد ... خورشید، بغض را و کینه را به شاخ و برگ درختچه های توت می سپارد. فریاد! به گمان است که دوست، دوستار را نمی فهمد!
3 – تلاره جور بوشوما ئی گولی بوخوندم
سره بوجوره کشه ما خودا دوخوندم
خودا – خودا تو می دیلخوا برسان
اگر دیلخوا نایه مرگا برسان
ترجمه:
بالای تالار رفتم و یک «گلو» آواز خواندم
سرم را بالا گرفتم و خدا را صدا نمودم
خدایا! خدایا! تو دلخواه مرا برسان
اگر دلخواه من نمی آید، مرگم را برسان
انتظار! ... انتظار! ... انتظار! ...احساس واقعی خورشید، پیوستن است... این پیوند! بر او مبارک! اما او به آرزوی خود خواهد رسید؟
4 – می یاره ی کوی گرده باغ و بولاغل
خو پا تمش زنه خانه چولاقا
ایلایی من ببم سوزنه نازک
تی پا تمشه بکانم جانه نامزد
ترجمه:
گردشگه یار من کجاست؟ کجا می گردد؟
: در باغ و راغ!
لیکن به پایش خار می خلد و در خانه
بی رمق است و چلاق
الهی من، سوزن نازکی شوم
و خار پایت را در آورم نامزد عزیز!
این دوبیتی، دوبیتی وفاداری و فداکاری خورشید است. آن سفر که گذشت، آن سفری که دوست نیتی پاک داشت و به دیدار او رفت: به آهنگ شنیدن آوای او و دیدن مآوای او. و می رفت و می رفت و می رفت بیخود و آسیمه سر در بیشه که بناگاه خار به پایش خلید ... (پایدار باد دوستی!)
اینک از دیدار یار باز گشته است...
دوست، دردمند است، رنجور است، و پاهای آماسیده در بیغوله ای از خانه خود است. مطلعید: جلگه گیلان بیشه زار است و «گومار gumar » (= بیشه) امد و شد انسان را مشکل و مسدود می کند و گاهی خار انسان را علیل و زمین گیر می سازد.
در چنین سرزمینی، ترانه خورشید آرمان «سوزن» شدن دارد چون نوک سوزن خار را از پا خارج می کند. اما به علت اینکه استطاعت تکمیل قوافی را نداشته، دو قافیه ناقص (نازک و نامزد) ساخته است.
5 – می یاره ی کوی نیشته یا پوشته پرچین
خو سرا چی بنایا تیرمه عرق چین
به قوربانت شوم تی زولفه چین چین
چندر نیشینییا پوشته پرچین
ترجمه:
یارم کجا نشسته است؟
او در باغ و پشت پرچین نشسته است
و بر سر «ترمه عرق چین» گذاشته است؛
فدای زلف مجعد تو گردم یار
تا کی و تا چه وقت پشت پرچین می نشینی؟
در این دوبیتی، باز دوست پشت پرچین است... احتمال دارد که خورشید، در این ترانه ملهم و متأثر باشد از منظومه مقاوم و روستائی «لیلی»؛ و یا شاید هم بالعکس، ترانه خورشید با جزئی تغییر، بندی از آن ترانه مسلسل شده باشد:
می یاره ی کوی بوشویا پییازه ویجین – له لی
خوسره چی بنایا تیرمه عرق چین – له لی
ایلایی من بیمیره ما تی زولفه چین چین – له لی
چندرمره نیشانییا پوشته پرچین – له لی
(بند چهارم از ترانه فولکلوریک لیلی – گردآوری نگارنده)
متأسفانه، شعرهائی را که دختر خورشید از سروده های مادر خود در حافظه دارد (جز دو بیتی زیر و نوقان) ناقص و نادرست است و واضح است که اینها نیز ارزش هنری دیگر شعرهای خورشید را ندارند!
6 – اناره ی دار واجه من چئن نتانم
می یاره ی باغ ایسا من دئن نتانم
خودایا تو مره باغبانه باغ کون
که باغه کشت کونم می یاره دینم
ترجمه:
انار کوچک روی درخت است، توانایی چیدن آن در من نیست
یارم در باغ است، توانائی دیدن او در من نیست.
تا باغ را بکارم و یارم را دیدار نمایم.
7 – سورخم به مثاله زعفران سورخم
عاشقه تویم، عاشقه تی زولفم
هر جیگا تو را دیدم اشارت کردم
حاجی ببوم مکه را زی یارت کردم
ترجمه:
سرخم، مثل زعفران سرخ هستم
عاشق تو و زلف تو هستم
هرکجا ترا دیدم اشاره ات کردم
حاجی شدم و مکه را زیارت کردم
سیر حوادث در دوبیتی نخست، مسائل و اخبار باغ است و سایر قضایا.
اما در دوبیتی دوم، از جنبه ای دیگر به روابط عاشقانه خورشید و آقامیر پرداخته شده و خوشبختانه هویت آقامیر (و شاعری خورشید) دگرباره افشاء شده است؛ زیرا:
«آقامیر، زلفی مرتب و انبوه داشت. سبب علاقه خورشید به او آنهم در طفولیت بخاطر زلف انبوه او بود! از سوی دیگر، امام الدوله از دست آقامیر و زلف او عصبی بود! ... چنانکه پیش از سفر کربلا شرط گذارد: تا آقامیر زلفش را نریزد او را با خود به کربلا نخواهد برد. آقامیر این نوجوان کنجکاو و علاقمند به سفر و سیر، بخاطر خورشید زلف خود را نریخت و از سفر بازماند ... گویا آقامیر، نرفتن به سفر را به سبب دلبستگی و وابستگی خورشید به زلف خود بر رفتن ارجح شمرد.»
شمه ای از زندگی خورشید:
دیگر، پدر خورشید مرده و مادر بیوه است... اطرافیان خورشید، خورشید را بخاطر وفای مادر بیوه به پدر مرحوم – و بی کسی و تهیدستی مادر) وادار به ازدواج با پسر عمویش نمودند.
اما، زندگی خورشید لحظه ای – حتی – نشاط نداشت. هرگز به اندازه کلامی با پسر عمو (شوی خود) به گفتگو ننشست! و شب ها را به جهت پرهیز از همبستری روی انواع درختان بیتوته کرد!...
دختر خورشید، در اینباره می گوید:
«پسر عموی مادرم نسبت به او که نه سال بیشتر نداشت مردی مسن بود و سه برابر سن او سن داشت. خورشید، با تمام وجودش از او وحشت می کرد و غالباً پس از روانه شدن به خانه شوهر و کار روزانه، شب از آنجا می گریخت. می گویند: در یک شب، خانواده داماد (داماد و پدر و مادرش) به تعقیب مادرم پرداختند... که خورشید گریزانتر شد و به روستای «میشامندان misamandan » رفت و بعد به روستای «سیاه صوفیان»، که از آنجا به «پشکه» برگشت ... وقتی که آنها به خانه برگشتند پاهای خورشید خون آلود و مجروح بود.»
در این گیر و دار، مادر خورشید ازدواج کرد آنهم با عموی فرتوت خورشید: برادر شوهر خود – و پدر شوهر خورشید.
اما بالاخره، خورشید و شوهرش (به دلیل بالا گرفتن دامنه اختلافاتشان) عملاً از هم جدا شدند ... خورشید، در شرایطی قرار گرفت که سرپناهی نداشت و اجباراً مادر بزرگ بی خانمان به او پناه داد! دختر خورشید می گوید:
«هر وقت شوهر مادرم به دیدن مادرم می رفت مادرم به مادر بزرگش پناه می برد و خود را در بغل مادربزرگ می انداخت، حتی از وحشت می گریست ... اما سرانجام، مادربزرگ با وساطت خان و معتمدین روستا اسباب طلاق خورشید را فراهم نمود.»
جدائی زودرس، نهایت ازدواج پسر عمو و دختر عمو بود. ازدواج آقامیر نیز چنین ماحصلی داشت. سال ها بعد از جدائی و طلاق، خورشید و آقامیر در فقر و ناداری ازدواج نمودند! پدر شوهر خورشید، امام الدوله، به دلیل موضع مخالف خود با این وصلت آنان را طرد نمود. آنها همودوش و همبازوی هم تلاشی طاقت فرسا را آغازیدند و با دست خویش در بخشی از زمینهای بایر در حوالی رودخانه «گیشه دمرده gisa damarda » آلونکی کوچک و پایه بلند موسوم به «کتام katam » ساختند. الونک آنان محقر بود و بی در و پیکر که انسان هایی والا را در خود جای می داد. آنان با مشقت بسیار گوشه ای از زمین بایر آنجا را آباد نمودند و سال دیگر، تکه ای دیگر را هم به آن افزودند. لیکن اداره زندگی از طریق قطعه زمین بایر سخت بود. فشار و تنگدستی چنان بود که از همان سال نخست، خورشید، به مزدوری در مزارع برنج رفت و به اصطلاح «کراچی karaci » شد... لاجرم کار دوره نشاء در شالیزار خود را به شب های مهتابی یا ساعاتی از سپیده دم ها محول نمود.
یکی از روستائیان پشکه در اینباره می گوید:
« در ظرفی دوغ و پلو می ریخت و سر پله می نشست و با عجله نهار می خورد تا در خرج خانه و وقت صرفه جوئی نموده باشند و مجبور نباشند با قرض و قول بیشتر به استخدام کارگر بپردازند.»
همو می گوید:
«قرار که می کرد ... صبح زود به شالیزار می رفت و تا روستائیان دیگر و کارگرهایشان در شالیزار حاضر شوند یک «کله kala » (= کرت) از شالیزار را وجین می کرد، برزگرها که می خواستند آبیاری کنند می پرسیدند: آیا آن «کله» را درست کرده است؛ وی جواب می گفت: خیر؛ چون نمی خواست مردم به او چشم زخم بزنند!
خورشید خانم و آقامیر، بناچار در تدام سالهای تهیدستی به شهر کوچیدند. زندگیشان در شهر رشت از ممر «علافی» (خرده فروش برنج) می گذشت. اما، آنان که با رنج و کار پرورش یافته و عمیقاً روستائی بودند هرگز نتوانستند با مناسبات شهرنشینی سازگار شوند در صورتیکه مشکل اقتصادی به قوت خود باقی بود ... و در حالیکه پنج سال از اقامت آنان در شهر می گذشت دوباره به روستا بازگشتند.
- آقامیر! آقا میر!
: کوفته بلا، مرگه تیر.
- بزه نالبه پره جیر.
ترجمه:
- آقامیر! آقامیر!
: بلا و درد، تیر مرگ
- از زیر باله [ماهی را] قطع کن.
... آنروز، روز نشاء بود و خورشید «یاور» داشت؛ طبعاً آقامیر به پخت و پز مشغول بود، که اتفاقاً مایه درست می کرد. خورشیدف صدایش زد:
- آقامیر! آقامیر!
آقامیر، که تنگ خلق بود و شاید به قصد مزاح، جواب داد:
- کوفته بلا، مرگه تیر.
خورشید، خیلی خودمانی اندازه قاچ ماهی را جهت صرفه جوئی به وی یادآور شد:
- بزه نا لبه پر جیر!
اینچنین بود که سه مصرعی فوق، بنام خورشید به افواه افتاد.
خورشید و آقامیر، خستگی ناپذیر جهت زندگی بهتر تلاش نمودند و در این راستا به «نوقانداری» (پرورش کرم ابریشم) نیز همت گماردند. متأسفانه، آفت نوقان بر مصائب زندگی آنان افزود. خورشید، قطعه ای منظوم در این باره دارد. قطعه «نوقان» خورشید، با همه معروفیت تم آن، در حافظه کسی محفوظ نمانده و تنها دختر خورشید خطوط آشفته زیر را به یاد دارد:
بابو بزه تیلوارا بابو بزه ما تیلوارا
ایمسال خودایا کلم من چون نوجوان مرده غم عالم را برویم سینه چاک کرده
های های کی نالیدم های های کی نالیدم
کلک چره موردی والگ زیاد خوردی
سی کالبی تلنبار کردم سی کالبی تلنبار کردم
کلک چره موردی ولگم زیاد خوردی
من قرض ها دارم من رو به کی آرم
آل و عیال دارم من رو به کی آرم
کلک چره موردی ولگم زیاد خوردی
ترجمه:
تلنبارم را کرم ابریشم زدم ... خدایا امسال کرم های ابریشم چون نوجوانان مرده اند و غم های دنیا را برویم سینه چاک کرده اند ... های های نالیدم ... کرمک چرا مرده ای، برگهایم را زیاد خورده ای. سی «کالبی kalbi » در تلنبار گذاشتم ... کرمک چرا مرده ای، برگهایم را زیاد خورده ای، قرض و قول بسیار دارم! به کی و کجا رجوع کنم؟ خانواده ای خرجکش دارم ... کرمک چرا مرده ای، برگهایم را زیاد خورده ای.
لازم است توضیحی کوتاه در خصوص ترانه ها از نظر فنی هم داده شود. دو بیتی ها با توجه به بیسوادی خورشید و فقدان شناخت عروض و هجا و ... غالباً موزونند چون بصورت ترنم و آواز ادا می شوند. نیمی از دوبیتی های خورشید خانم از ویژگی های فنی قوافی شعر گیلکی برخوردار است. برخی هم شکل ملمع دارد و به اصطلاح دوزبانه است و علاوه بر گیلکی از برخی لغات و اصطلاحات فارسی نیز در آنها استفاده شده است.
تا آنجا که راقم این سطور واقف است این دسته از ترانه ها که منسوب به خورشید خانم اند در هیچیک از منابعی که تا پیش از تولد خورشید خانم به ثبت فولکلور گیلان پرداخته اند موجود نیست مثلاً آندسته از ترانه هائی را که گریگوری والریانویچ ملگونف، نزدیک به یک و نیم قرن پیش، گرد آورده و بچاپ پسپرده از ترانه های منسوب به خورشید بری ست. بنابراین شواهد، پیدایش این ترانه ها اساساً به بعد از تولد خورشید خانم بر می گردند که این خود دلیلی مستقل برای تلقی ما از احتمال شاعری خورشید خانم (یا هر شاعره معاصر او) می تواند باشد.
اگر باز هم در آفرینش شعری خورشید خانم تردید رود و احتمال سرایش تعدادی از ترانه های منسوب به او منتفی گردد؛ دستکم در این محدوده، بازسازی موفقیت آمیز این ترانه ها توسط شخص او تردید ناپذیر است! بی تردید در صورت این احتمال نیز، او باز شاعرست ... شاعر آنچه که باز آفریده شده است!...
***
وفات خورشید خانم، در اول ماه رجب سال 1367 ه . ق (مطابق با سنگ نبشته گوروی) در روستای پشکه روی داد و در همان روستا در گورستان بقعه آقا سید معصوم (پائین محله پشکه) مدفون گردید.
خورشید خانم، بعد از مرگ در میان مردم به «مرحوم خورشید» شهره شد.
پشکه – پائیز 1365
پیوست
1 – ترانه هایی مانند و نزدیک به بسیاری از ترانه های خورشید را آقای علی اکبر مرادیان گروسی در مجموعه «ترانه های روستائی گیلک – 1347» آورده اند. ترانه های یک، دو، چهار، پنج و شش بترتیب در صفحات 9 (ترانه 3) 36 (ترانه 2) 6 (ترانه 3) 25 (ترانه 3) و 16 (ترانه 3) آمده است.
گردآورنده «ترانه های روستائی گیلک» ترانه های کتاب را از حومه «رشت»، پیربازار، سنگر و کسبخ» گرد آورده است، چنانچه این ترانه ها (ترانه های شبیه به ترانه های خورشید) ماحصل تحقیقات سنگر بوده باشد جای هیچ تردیدی نمی ماند که اصل ترانه ها از خورشید است و اینها تعریف و تأثیر ترانه های خورشید هستند؛ که از نظر موقعیت جغرافیائی نیز سنگر، در جنوب کوچصفهان واقع است و از طریق میانبرد که از محلات «ویشکاننک و سده» می گذرد) به کوچصفهان راه می برد.
در مضمون ترانه چهارم (از صفحه 25 ترانه های روستائی گیلک) می فهمیم «زیدی از خار خوردن پای یار خبر می دهد» تا این جا روند ترانه منطقی ست. بدین ترتیب در نیمی از ترانه احساس مستقل است و تحریفی در کار نیست. لیکن در مصراع سوم است که ناشیانه و مستعجل خود گوینده آرزوی «سوزن نازک» شدن را دارد؛ تضاد دیگر ایسنت که او (شخص گوینده) با مخاطب خود سر صحبت ندارد و شخصاً به یار می گوید که خار پایش را با «دست نازک» می کند.
همچنین، ابداً در فرهنگ دهقانی گیلان «دست نازک» وجود ندارد. بجایش «خاش Xas » موجود است که صفت قبل از موصوف می آید = خاشه دس». از گذشته ها نیز، «نی لوله ney lola » در مثل و تمثیل وجود دارد.
ترانه پنجم متأثر است از یک بند از منظومه «للی leli » با بالعکس. (رجوع کنید به بخش معرفی این ترانه در متن نوشتار). توضیحاً گفته شود: این ترانه در کتاب ترانه های روستائی گیلک (در مصراع چهارم) هجو شده است! که البته مصداق دارد و در جامعه شناسی مفید فایده است...
2 – ترانه ای مانند ترانه سوم خورشید را آقای کاظم سادات اشکوری در مقاله «ترانه هایی از اکور بالا» (مندرج در صفحات پانصد و شصت و یک الی پانصد و هفتاد و شش «یادگارنامه فخرائی» - زیر نظر رضا رضا زاده لنگرودی) ضبط و ثبت نموده است: در این ترانه، ترانه سرا بجای رفتن در «تلار»، به روی «آودنگ» (کارگاه جداسازی جو از پوسته) می نشیند و بجای بلند کردن سر خود، در «دم آودنگ» می آید و ... باقی قضایا.
3 – جهت انطباق و بررسی ترانه های منسوب به خورشید، درخواستی از سوی ایـنجانب برای آقای محمد بشری ارسال شد و طی آن از ایـشان تقاضا گردید که این ترانه ها را در روستاهای گیلان ردیابی کنند. نتیجه ردیابی ایشان (البته با اندکی تغییر در متن ترانه ها) بترتیب زیر در اختیار نگارنده قرار گرفت:
«محل شنیدن دو بیتی اول، بیشتر روستاهای اطراف رشت است و – طالب آباد انزلی – دو آبسر صومعه سرا – شفت فومن.
محل شنیدن دوبیتی دوم، طالب آباد انزلی – کولی ور انزلی – روستاهای اطراف رشت.
محل شنیدن دوبیتی سوم، اکثر نقاط گیلان.
محل شنیدن دوبیتی چهارم، اکثر روستاهای رشت – کولی ور انزلی.
محل شنیدن دوبیتی پنجم، روستاهای اطراف رشت.
محل شنیدن دوبیتی ششم، اکثر نقاط گیلان.
محل شنیدن دوبیتی هفتم، روستاهای اطراف رشت.
4 –د آقای جکتاجی نیز، در جواب به درخواست اینجانب رد ترانه های منسوب به خورشید خانم را در مناطق غربی گیلان پی گرفتند که بر اساس تحقیق ایشان، ترانه های 1 و 2 و 4 و 5 و 6 در شفت و فومن و روستاهای پیرامون آنها شنیده شده است.
(لازم بتذکر است که آقایان بشری و جکتاجی سالهای طولانی ست که رد زمینه فرهنگ مردم تلاشی پیگیر دارند و در همین راستا تحقیقات دامنه دار اینان در زمینه شعر فولکلوریک گیلکی حائز توجه فوق العاده است.)
5 – و اینجانب، ترانه های منسوب به خورشید را تا آنسوی منطقه سکونت وی (کوچصفهان – روستاهای «نویده» و «کتیک لاهیجان» ردیابی نموده ام.
عوامل پراکندگی و پخش این ترانه ها در نیم قرن اخیر، خصوصاً در روستاهای مختلف غرب گیلان چیزی عجیب نیست. یکی از عوامل مهم در پخش این ترانه ها، افواه مردم روزگار است و دیگری خود خورشید. او تا آخرین سالهای عمر خود، این ترانه ها را در روستاهای مختلف اجراء نموده است (و بارها زمینه پیدائی ترانه هایش را بیان کرده است) مثلاً به هر کجای گیلان که از «پشکه» و روستاهای همجوار «گیشه یاور gisa yavar » می بردند از او به عنوان «سر خون Sar xon » (تک خوان) دعوت می شد ...
«از خصوصیات نیک خورشید خانم بود که در موقع کار و پس از اتمام کار خود به شالیکارهای دیگر کمک می کرد (یاوری می رفت)... مادرم، صدایی گیرا و دلنشین داشت و هر وقت که «گیشه یاور» ی در پیش بود از او به عنوان «سرخون» دعوت می گردید.»